سه‌شنبه, ۲۹ تیر | ۵:۲۸ بعد از ظهر

حامد بهداد در «هفت» جنجال می‌کند

 

 

حامد بهداد در برنامه هفت درباره فیلم سینمایی «هفت دقیقه تا پاییز» ساخته علیرضا امینی و کار خود در این فیلم صحبت می‌کند اما آن بخش از حرف‌هایش درباره سینمای تجاری، سوپراستارهای امروزی سینمای ایران و زد و بندهای بعضی از تهیه‌کنندگان این سینما بیش از مسایل مربوط به فیلم «هفت دقیقه تا پاییز» شنیدنی است.

حامد بهداد در حالی که می‌داند بازیگر توانایی است با زبان همیشگی خود آنچه که چند سالی است سینمای ایران را به سینمایی سطحی و آفت‌زده تبدیل کرده به باد انتقاد می‌گیرد... تهیه‌کنندگانی که سینما را در دست خود گرفته‌اند، جیب‌هایی که از پول پر می‌شوند، بازیگران چشم رنگی که سوپراستارهای این سینما شده‌اند و سینمایی که بهداد آن را کشک و مبتذل می‌نامد... سینمایی که بهداد از حضور در آن پرهیز می‌کند....

   

ادامه ...

[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

دوشنبه, ۲۸ تیر | ۹:۵۹ بعد از ظهر

عکس‌های حامد صابر، عکاسی که خبری از آزادیش نیست

 

 

نویسنده وبلاگ «آق بهمن» نوشته است:

حامد صابر، از هم‌کلاسی‌های دبیرستان من که در یک دانشگاه هم درس می‌خواندیم روز 31 خرداد بازداشت شده. طبق معمول خیلی از بازداشت‌ها، خانواده‌اش تصمیم گرفتند مدتی خبر بازداشتش را پخش نکنند تا شاید حامد زودتر آزاد شود. دوستان حامد هم به احترام خانواده‌اش خبر بازداشت را پخش نکردند. اما الان نزدیک یک ماه از بازداشتش گذشته و هنوز خبری از آزادیش نیست. در این مدت چند تماس تلفنی کوتاه با همسرش داشته که به گفته او با محدودیت‌های شدیدی هم همراه بوده.

حامد صابر عکاسی که تصاویر بسیاری از راهپیمایی‌های اعتراض‌آمیز بعد از انتخابات را با دوربین خود ثبت کرده و یکی از عکس‌هایش هم روی جلد مجله اشپیگل چاپ شد یک بار دیگر در 26 خرداد سال گذشته بازداشت شده بود.

دوستان او وبلاگی با عنوان «حامد صابر را آزاد کنید» راه انداختند، نامه‌ای منتشر کردند و تا امروز بیش از 70 نفر که سایت کلمه آنها را از دانش‌آموزان استعدادهای درخشان و دانشجویان و اساتید دانشگاه‌های معتبر دنیا معرفی می‌کند آن را امضا کرده‌اند.

در این نامه نوشته شده:

حامد صابر دوست و هم‌شاگردی سابق‌مان از 31 خرداد ماه در بازداشت به سر می‌برد و برخلاف وعده دادستان محترم تهران به خانواده ایشان برای آزادی، همچنان وضعیت نامعلومی دارد. ایشان در خانواده‌ای فرهیخته و مکتبی پرورش یافته و خود او نیز عمیقا معتقد و مقید به مبانی و شعائر اسلام است. دوستان او حضور مستمر او را در مسابقات قرآن و هیئت‌های مذهبی دبیرستان به یاد دارند. حامد دانش‌آموخته مدارس استعدادهای درخشان و مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف و از استعدادهای خوش‌فکر و سرمایه‌های ملی ایران است.

حامد هیچگونه وابستگی حزبی یا سازمانی نداشته و ندارد. در حالیکه برای وی امکان مهاجرت به خارج از کشور فراهم بود، ترجیح داد در سرزمین خود بماند و به اعتلای استقلال ایران و پیشرفت اقتصادی کشور از طریق فعالیت‌های علمی، تحقیقاتی و کارآفرینانه کمک کند.

ما جمعی از دانش‌آموختگان دبیرستان علامه حلی تهران (استعدادهای درخشان) ضمن احساس خطر از چنین برخوردهایی با نخبگان، خواستار آزادی و برخورداری ایشان از دادرسی عادلانه، در درجه اول به عنوان یک شهروند ایرانی و سپس دوست و همراه قدیمی‌مان هستیم.

همچنان نیز از بزرگان کشور خواستاریم تا با احترام به عقاید یکدیگر شرایطی ایجاد کنند که در آن همه مردم و بخصوص متخصصین آن بتوانند آزادانه در رشد و شکوفایی کشور موثر باشند.

تعدادی از عکس‌های او را در زیر ببینید و برای دیدن عکس‌های بیشتر به صغحه او در فلیکر و پیکاسا بروید.

    تهران - 25 خرداد 88

    تهران - 25 خرداد 88

    تهران - 25 خرداد 88

    تهران -  26 خرداد 88

    تهران - 27 خرداد

    تهران - 27 خرداد 88

    تهران - 27 خرداد 88

    تهران - 28 خرداد 88

    تهران - 28 خرداد 88

    تهران - 28 خرداد 88

    تهران - 28 خرداد 88

    تهران - 28 خرداد 88

 

      تهران - 28 خرداد 88

    تهران - راهپیمایی روز قدس

    تهران - راهپیمایی روز قدس

    قم - خاکسپاری آیت‌الله منتظری

 
   

ادامه ...

[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

پنج‌شنبه, ۰۳ تیر | ۸:۲۳ بعد از ظهر

«قائم‌مقام شعر و ادب» در وزارت ارشاد

دو روز پیش یعنی روز اول ماه تیر یک سمت جدید به سفارش آقای احمدی‌نژاد در وزارت ارشاد شکل گرفت و از این پس هر شخصی که در این پست دولتی مشغول به کار شود به نام «قائم‌مقام شعر و ادب» شناخته خواهد شد.

اما «قائم مقام شعر» چه کسی است و چه وظایفی دارد؟

آقای یحیی طالبیان که دو روز پیش به عنوان اولین قائم‌مقام وزیر فرهنگ و ارشاد در «امور شعر و ادب» معرفی شد می‌گوید همه بخش‌های پراکنده‌ای که در دل وزارت فرهنگ و ارشاد در زمینه زبان، شعر و ادب فارسی فعالیت می‌کنند تحت یک مدیریت واحد جمع خواهند شد و قرار است در این رویکرد جدید به شعر که در گذشته شان و جایگاه خودش را نداشته، توجه بیشتری شود.

ماجرا از اینجا رسانه‌ای می‌شود که همایش بزرگی به نام «نخستین همایش بین‌المللی شاعران ایران و جهان» در فروردین ماهی که گذشت برگزار می‌شود، آقای احمدی‌نژاد در روز افتتاحیه به تالار وحدت می‌رود تا در مراسم سخنرانی کند. مجری این مراسم که عباس سجادی نام دارد قبل از آنکه آقای احمدی‌نژاد را دعوت به سخنرانی کند از اینکه شعر در وزارت ارشاد برای خودش یک معاونت ندارد و مسایلش هر روز باید به یک معاونت مربوط شود انتقاد می‌کند و می‌گوید ما شاعران از شما می‌خواهیم حداقل برای شناسنامه ایرانی (شعر و ادبیات) یک اداره کل در وزارت ارشاد در نظر بگیرید.

می‌گویند آقای سجادی بعد از دادن این پیشنهاد مورد تشویق حاضران قرار می‌گیرد و آقای احمدی‌نژاد هم به وزیر فرهنگ و ارشاد دستور می‌دهد تا یک قائم مقام اختصاصی در امور شعر و ادب برای خود برگزیند. آقای سید محمد حسینی، وزیر فرهنگ و ارشاد هم تنها دو ماه بعد قائم مقام خود را برگزیده است، قائم مقامی که پست‌های مدیریتی‌اش در وزارت علوم و عضویت در شوراهای هیات امنای دانشگاه، هیات ممیزه دانشگاه، شورای نشر و چاپ و هیات منصفه مطبوعات از آشنایی او با سیستم مدیریتی دولت خبر می‌دهد هر چند ردپایی از «شعر و ادب» در این پست‌های مدیریتی دیده نمی‌شود.

اگر وزارت فرهنگ و ارشاد و سیاست‌هایش در چند سال گذشته توانسته بود اعتمادی نزد هنرمندان برای خود دست و پا کند می‌شد امیدوار بود که تشکیل یک معاونت اختصاصی برای شعر و ادب کشور به سر و سامان دادن وضعیت چاپ و نشر وبه قول آقای قائم مقام توجه بیشتر به شعر و ادب بیانجامد. چه بسا که شاعران و ادیبان نسل‌های مختلف با نگاه‌ها و آثار متفاوت می‌توانستند به حمایت‌های دولت از شعر و ادب دل ببندند و در کنار هم فصل تازه‌ای را برای شعر و ادب فارسی رقم زنند، فصلی تازه در ارزش نهادن به مفهوم کلمات، به شعر و به ادبیات. فصلی که ضعف‌های مدیریتی، نگاه‌های سلیقه‌ای و سانسورهای دولتی و خودسانسوری‌های فردی‌اش رنگ باخته باشد.

اخبار «نخستین همایش بین‌المللی شاعران ایران و جهان» را دنبال می‌کردم. همایشی که دولت با بودجه دولتی برگزار می‌کند، 50 شاعر از 40 کشور جهان به ایران دعوت می‌شوند، برای بالا بردن ارزش برگزاری این همایش از کلمه «بین‌المللی» در معرفی آن استفاده می‌شود و رسانه‌های دولتی بیداد می‌کنند تا به شعری که در لغت‌نامه دولتی شعر «ارزشی» نام‌گذاری شده است توجه بیشتری شود.

شاعرانی که به نظر می‌رسد چندان هم چهره‌های جهانی ندارند به ایران می‌آیند تا در بخشی از این سفر با شعر فارسی و شاعران ایرانی هم آشنا شوند، اما نام شاعرانی که آثارشان قرار است نماینده شعر و ادب فارسی باشد فاش نمی‌شود و آنچه مشخص است تنها آن است که هیچ شاعر معاصری که امروز در قید حیات به سر می‌برد و اگر قرار باشد از شعر فارسی بگویی حتما از او یاد می‌کنی در این همایش بزرگ بین‌المللی حضور ندارد و در نهایت برندگان جوایز کتاب سال و جشنواره شعر فجر در الویت شرکت در این همایش قرار می‌گیرند.

برگزاری چنین همایشی با وجود ضعف‌های اجرایی که دارد به خودی خود آنقدر انتقادبرانگیز نیست که ارزش‌گذاری‌های دولتی، خودی و غیرخودی کردن‌ها، ایجاد فاصله میان تفکرهای مختلف و در نهایت عده‌ای را با نگاه‌های سلیقه‌ای از پشت میز ممیزی نادیده گرفتن، برگزاری چنین مراسمی را از اساس توخالی می‌نمایاند.

تشکیل معاونت شعر و ادب در وزارت فرهنگ و ارشادی که بیش از آنکه به «فرهنگ» وفادار باشد بر «ارشاد» اصرار می‌ورزد همانقدر که می‌تواند هنرمندان را به بهبود اوضاع امیدوار کند می‌تواند در بسته جدیدی در وزارت ارشاد باشد که اگر شعر «ارزشی» با تعریف دولتی نگفته باشی باید پشت آن بایستی تا بلکه روزی سلیقه‌ای یا قانونی یا شاید هم معجزه‌ای آن را به رویت بگشاید.

 

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

یکشنبه, ۲۳ خرداد | ۹:۲۲ بعد از ظهر

به معین، حبیب و بیژن مجوز کنسرت بدهید!

متن زیر را بهرام داداشی، یکی از همکاران تحریریه مردمک نوشته است. به زودی با اضافه شدن وبلاگ سردبیران مردمک، جایگاه مشخصی برای این نوشته ایجاد خواهد شد. تا آن موقع مثل قبل از همین محل برای انتشار این قبیل نوشته‌ها استفاده می‌کنیم.

----------------------- 

به سلامتی، حبیب و معین و مرتضوی از لس آنجلس به میهن عزیزشان برگشتند.

این که اسفندیار رحیم مشایی یا همان مقام دولتی معروف به این خوانندگان سرشناس پاپ که بعد از انقلاب را کامل در غربت به سر برده‌اند، چه قولی و وعده‌ای داده روشن نیست.

اما من جای محمود احمدی‌نژاد و مشاورانش باشم درنگ نمی‌کنم، سربرگ وزارت ارشاد را بر می‌دارم و سه مجوز رسمی و تا نخورده برای اجرای کنسرت موسیقی پاپ به هنرمندان تازه از غربت رسیده می‌نویسم و امضا می‌کنم.

سالن همایش‌های میلاد و سالن وزارت کشور بعید است ظرفیت جمعیت مشتاق کنسرت چهره‌های موسیقی پاپ لس آنجلس در تهران را داشته باشد. دولت باید فکری کند برای اختصاص فضای باز کنسرت و پیش‌بینی جمعیت.

دادن مجوز کنسرت به حبیب و معین و مرتضوی حسن بزرگی دارد. احمدی‌نژاد می‌تواند با آن ادعای دیرینه‌اش را که می‌گوید آزادی در ایران در حد مطلق است «بار دیگر» ثابت کند.

به این ترتیب همه قدر او را خواهند دانست و مخالفان به اشتباهی که در یک سال جنگ فرسایشی با دولت کردند، پی خواهند برد.

اسفندیار رحیم مشایی به آرزویش که تبدیل شدن به چهره فرهنگی سال جمهوری اسلامی است می‌رسد. چون حتی محمد خاتمی به عنوان فرهنگی‌ترین چهره نظام هم نتوانست پای خوانندگان ایرانی لس آنجلس را به میهن باز کند و به آنها مجوز کنسرت بدهد.

آقای شخصیت فرهنگی همچنین می‌تواند محبوبیت بیشتری کسب کند و خود را برای دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری آماده کند.

این بار اگر خود رهبری هم در مخالفت با او سخنی بگوید، رحیم مشایی می‌تواند عکس و فیلم جمعیت پرشور شرکت کننده در کنسرت‌ها را نشانش دهد و بگوید طبق اسنادی که موجود است، من از پایگاه مردمی برخوردارم و تو نمی‌توانی جلوی من را بگیری.

معصومه ناصری امروز در تحریریه به من می‌گوید: جمعیت میلیونی در ایران هستند که فکر می‌کنند آزادی یعنی همین. گمانم راست می‌گوید.

من هم می‌گویم که سه کنسرت پرجمعیت در تهران برای احمدی‌نژاد و حتی خود آقای خامنه‌ای هزینه‌ای ندارد، بلکه آنها سودش را هم می‌برند که از راه «دادن آزادی» به مردم به دست می‌آید.

هزینه‌اش دست بالا جمعیت دختر و پسر است که کمی بیشتر از خیابان اختلاط می‌کنند و یکی دو سه شب هم خوشی می‌کنند.

فکرش را کنید که دولت میان یک: دادن مجوز به تظاهرات میلیونی سکوت در اعتراض به «خودش» و دو: دادن مجوز به سه ستاره موسیقی پاپ لس آنجلس که تازه برگشته‌اند، بخواهد یکی را انتخاب کند. شما هم جای دولت باشید دومی را انتخاب می‌کنید.

بنابراین من همچنان بر پیشنهادم به دولت برای دادن مجوز کنسرت موسیقی لس آنجلسی در تهران پافشاری می‌کنم.

رونوشت این پیشنهاد به دفتر مقام معظم رهبری فرستاده می‌شود، به نظر می‌رسد که قابلیت جمع کردن آبروی از دست رفته نظام را داشته باشد.

   
[ نیما امینی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

جمعه, ۱۴ خرداد | ۶:۰۱ قبل از ظهر

«برای ندا»،‌ فیلمی درباره ندا آقاسلطان

مستندسازی به نام آنتونی توماس که در هند متولد شده و در سال‌های گذشته با شبکه‌های خبری مهمی مثل بی.‌بی.‌سی همکاری کرده، بر اساس سرگذشت ندا آقاسلطان که سال پیش در یکی از اعتراض‌های خیابانی پس از انتخابات کشته شد، فیلمی ساخته است به نام «برای ندا».

در این فیلم که صدای شهره آغداشلو بر تصاویر آن شنیده می‌شود خانواده ندا از او می‌گویند، دوربین به خانه آنها وارد می‌شود، فضاهای شخصی ندا را به تصویر می‌کشد و ما را با شخصیت ندا، دیدگاهش و علاقه‌هایش آشنا می‌کند.

تصاویری از حضور امیدوار مردم در خیابان‌های تهران در روزهای پیش از برگزاری انتخابات و تصاویری از مرگ ندا و لحظاتی پس از درگذشتش که تا امروز دیده نشده‌اند در این فیلم استفاده شده‌ و در لحظاتی از فیلم، مرگ ندا بهانه‌ای برای پرداختن به شرایط زنان در ایران شده است.

در جایی خواندم که این فیلم در سالگرد درگذشت ندا از چند کانال تلویزیونی دنیا پخش خواهد شد.

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

چهارشنبه, ۰۵ خرداد | ۸:۴۵ بعد از ظهر

«کاوه رحم و مروت داشت، حقیقت را هم ثبت می‌کرد»

«کاوه رحم و مروت داشت، حقیقت را هم ثبت می‌کرد»، عبارتی که باربد گلشیری فرزند هوشنگ گلشیری یادداشت خود را با آن به پایان می‌برد. یادداشتی که در ادامه یادداشت بهمن فرمان‌آرا در انتقاد از عکاسان و تصویربرداران مطبوعات و جوابیه 200 نفر از عکاسان نوشته شده است. متن کامل یادداشت باربد گلشیری را که روز دوم خرداد ماه با اعمال حذفیاتی در روزنامه شرق چاپ شد در انتهای این مطلب خواهم آورد.

بعد از درگذشت نعمت حقیقی فیلمبردار سینما و مراسم خاکسپاری او یادداشتی از بهمن فرمان‌آرا در روزنامه شرق چاپ شد که در آن از رفتار عکاسان و تصویربرداران انتقاد کرده و از آنها با عنوان «کرکس‌های رسانه‌ای» یاد کرده بود.

آقای فرمان‌آرا در انتهای یادداشت خود نوشته بود:

در هر مراسمی برای کفن و دفن اهالی سینما هزاران نفر آدم که هر کدام دوربینی به دست دارند حضور پیدا می‌کنند – البته این نیز به میزان شهرت بستگی دارد. مثلا در مراسم خسرو شکیبایی خود من از هجوم و فشارهای توده به کمک دوستان جوان‌تر فرار کردم ولی چه هزار نفر چه یک صد نفر. کرکس‌ها برای شکار آمده‌اند و دست خالی هم برنمی‌گردند. یکی از کرکس‌های سینما که من او را در همه مراسم سینما می‌بینم خواست برای صدمین بار با من عکس بگیرد و چون من از کل مراسم وداع با نعمت دلخور بودم این بار به او جواب رد دادم.

بعد به نظرم رسید که نعمت جان در اینجا ما را مصادره می‌کنند و پس از رفتن‌مان جسد ما را؛ و آنها حتی وقت کفن و دفن نیز ما را کنترل می‌کنند تا تمام دوربین‌ها، موبایل‌ها و بقیه کرکس‌های رسانه‌ای جمع شوند. امیدوارم فرشتگان شب اول قبر برنامه‌هایشان را با برنامه‌های اینان مطابقت کنند تا ما از قلم نیفتیم. و ما که با این همه نگفته به آن سوی می‌رویم در جواب فرشتگان اقلا راحت دق‌دلی‌مان را خالی کنیم.

انتشار این یادداشت باعث شد تا صنم حقیقی دختر آقای نعمت حقیقی هم یادداشتی برای روزنامه شرق بفرستد و در آن خاطره‌ای از پدر خود نقل کند که در مراسم خاکسپاری کاوه گلستان (عکاسی که آثار درخشانی از او در زمینه عکاسی مستند به جای مانده)، در مقابل عصبانیت صنم از حضور عکاسان و فیلمبرداران در مراسم گفته بود: «اینها هم‌حرفه کاوه هستند. کاوه به اینها می‌بالد.کاوه هم مثل اینها بود. این مراسم، مراسم خصوصی نیست. مراسم آنهاست. احترامشان را باید نگه داشت».

صنم حقیقی در یادداشت خود از آقای فرمان‌آرا انتقاد کرده بود که اینگونه از عکاسان و فیلمبرداران مراسم پدرش یاد کرده بود و در جایی از آن یادداشت گفته بود «این مراسم فقط مختص من نبود»‌ و آگاه شدن از هر لحظه را حق عکاسان و تصویربرداران دانسته بود.

اما این دو یادداشت سرآغاز یادداشت‌های دیگری شدند. 200 نفر از عکاسان مطبوعات ایران در یادداشتی به آقای فرمان‌آرا که یادداشتش را «توهین‌آمیز» می‌خوانند پاسخ دادند.

آنها هم در یادداشت خود از کاوه گلستان یاد کردند و نوشتند:

مانیفست عکاسان مطبوعات ایران در آن جمله معروف کاوه گلستان خلاصه می‌شود که می‌گوید:

«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.»

آنها خطاب به آقای فرمان‌آرا نوشته‌اند:

چه بسیار شده که عکاسان مطبوعات همراه با مادری در عزای فرزندی گریسته‌اند، کودکی را از زیر آوار زلزله نجات داده‌اند، در سنگری که چند متر آنطرف‌تر دشمن ایستاده عکاسی کرده‌اند… این عکس‌ها به قیمت جان ثبت شده آقای فرمان آرا؛ و امروز شما به آسانی کشیدن یک سیگار، عکاسان مطبوعات را «کرکس رسانه‌ای» می‌خوانید؛ بی‌آنکه حاضر و حتی قادر باشید ثانیه‌ای از عمر ما را تجربه کنید.

و در آخر اضافه کرده‌اند:

آقای بهمن فرمان‌آرا؛

ما امضا کنندگان این نامه بعنوان جمعی از عکاسان مطبوعاتی، با آرزوی سلامتی و طول عمر برای شما، رسما اعلام می‌داریم مراسم مرگ شما را عکاسی نخواهیم کرد و از پوشش تصویری آن خودداری خواهیم نمود. امیدواریم این موضوع سبب آرامش خاطر شما باشد.

آقای فرمان‌آرا به این یادداشت‌ها جوابی کوتاه داده است. در آخرین شماره هفته‌نامه چلچراغ یادداشت‌هایی از حامد بدیعی، بهرنگ دزفولی‌زاده، امیر عابدی و ساتیار امامی در موافقت یا مخالفت با این نامه‌ها چاپ شده و همین‌طور یادداشت آقای فرمان‌آرا که می‌گوید:

اصولا خودم را وارد این بحث‌ها نمی‌کنم و برایم شرم‌آور است که وارد یکی من بگویم و یکی تو بگو بشوم. من هنوز هم سر حرفم ایستاده‌ام و به آن هم اطمینان قلبی دارم. حالا بگذارید هرکه هرچه دوست دارد بگوید و هر اظهار نظری که می‌خواهد بکند و دعوای رسانه‌ای راه بیاندازد. من حرفم را زده‌ام و وارد این بازی‌های مسخره هم نخواهم شد.

به همه آنچه که پس از خواندن این نامه‌ها فکر کردم در یادداشت‌های دیگران برخوردم و در آخر اینکه به قول باربد گلشیری «انگار حق با همه است».

محمد تاجیک در وبلاگ خود نوشته یک دهه است که آقای فرمان‌آرا می‌شناسد، از خواندن یادداشت او شوکه شده است و مطمئن است که او در وضعیتی که بسیار عصبانی بوده و حال خوبی نداشته این یادداشت را نوشته است.

این را نوشتم که بگویم در بیشتر یادداشت‌هایی که در اینباره خواندم انتقاد از هر دو نگاه در جریان بود ... انتقاد از تندی آقای فرمان‌آرا و انتقاد از نامه عکاسان که در آخر تفاوت چندانی با آن نامه تند دیگر نداشت و همین‌طور انتقاد از رفتارهایی که موجب نوشته شدن همان یادداشت اول شده است.

زهره صدری‌نژاد در یادداشتی به مانیفست کاوه گلستان که در نامه 200 عکاس مطبوعاتی آمده اشاره کرده و نوشته است:

عکس‌هایی که این روزها می‌گیریم کدام سیلی را به کدام صورت می‌زند؟ صورت‌های بزک کرده بازیگران، لبخندها و دستان اشاره‌گر سیاستمداران و مسئولین کدام حقیقت را بیان می‌کند؟ عکاسی از افتتاحیه‌ها و اختتامیه‌ها و نمایشگاه‌ها و دیگر برنامه‌های رسمی چطور؟ چند ماهی حقیقت در خیابان‌های این شهر خودش را فریاد می‌زد، من و شما کجا بودیم؟

من اما با خواندن این یادداشت‌ها به یاد جعفر پناهی افتاده بودم که این روزها را در جایی که جایش نبود گذراند و به یاد سکوت جامعه هنری که هر از چند گاهی با چند امضا و بیانیه شکسته می‌شود،‌ به یاد اینکه فیلمبردار بزرگ سینمای ایران درگذشته است و چقدر دلم می‌خواست یادداشت آقای فرمان‌آرا را نخوانده باشم و پر از غم نشده باشم که کاش حالا اینها را نمی‌گفتیم. اما بعدتر با خودم فکر می‌کنم که همه این حرف‌ها باید وقتی زده شوند.

عکاسان از کاوه گلستان نوشتند، صنم حقیقی از کاوه گلستان یاد کرد و باربد گلشیری هم در یادداشت خود از کاوه گلستان گفته است. باربد گلشیری در این یادداشت به لحظاتی از زندگی و منش حرفه‌ای کاوه گلستان پرداخته که از نزدیک لمس کرده است و البته حرف‌های دیگری که خواهید خواند:

ثبت حقیقت

کمی پس از انتشار یادداشت بهمن فرمان‌آرا در روزنامه شرق، صنم حقیقی عزیزم در یادداشتی نوشت که از حرف فرمان‌آرا رنجیده است، آنجا که فرمان‌آرا گفته بود «این کرکس‌های رسانه‌ای رحم و مروّتی ندارند.» به گمانم لختی بعد، وب‌سایت Aksonline شروع به جمع‌آوری امضا پای متنی کرد که در آن آمده است:

«مانیفست عکاسان مطبوعات ایران در آن جمله معروف کاوه گلستان خلاصه می‌شود که می‌گوید: «من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.»

همین مانیفست کوتاه است که باعث شده تا «ثبت حقیقت» را به عنوان آرمان والای خودمان انتخاب کنیم. همین مانیفست کوتاه است که اشک‌ها، غم‌ها، شادی‌ها و خنده‌ها را فرو می‌خوراند و همین مانیفست کوتاه است که باعث شده از زلزله و سیل و جنگ و عزا عکاسی کنیم و اشک‌هایمان را پشت ویزورها پنهان کنیم تا مبادا آنچه در دل می‌گذرانیم ذره‌ای در کارمان اثر بگذارد و همین مانیفست کوتاه است که ما را در «ثبت حقیقت» مقید کرده است.»

نمی‌توانم و نمی‌خواهم پاسخ تمام امضاکنندگان آن نامه را بدهم، زیرا هم بزرگانی چون حسن سربخشیان پایش را امضا کرده‌اند و هم عکاسان آن خبرگزاری‌هایی که کارشان بر ساختن حقیقتی رسمی‌ست در مقابل حقیقتی که پیش چشم همگان می‌گذرد. حسن ایران نیست. نمی‌تواند باشد! دیگرانی هم هستند که نیستند، یا خارج از مرزهای ایران و یا اصلا ً هیچ‌جا. امضای خیلی‌ها هم که از بسیاری از امضاکنندگان این بیانیه بیشتر به روح و حیات فکری و کاریِ کاوه نزدیک‌اند اینجا نیست.

این امضاکنندگان اما همه گویا به ثبت ِ حقیقت کاوه باور دارند و لابد می‌دانند که کاوه در پاییز 77 در امامزاده طاهر حضور یافته بود تا حقیقتی تلخ را ثبت کند. لابد می‌دانند که «مرکز توانبخشی حضرت علی» را که ساخت، آن روزنامه آن وقت‌ها عصر نوشت که این سوسک‌ها که از سروپای کودکان معلول ذهنیِ زنجیرشده به میله‌های تخت و شوفاژ بالا می‌روند مونتاژ کاوه است، کار خودش است و کاریکاتوری هم چاپ کرد از موجودی دو سر و چهار دست، یک سرش کاوه گلستان و سر دیگرش هوشنگ گلشیری؛ یکی پول می‌گرفت و دیگری حقیقت را ثبت می‌کرد.

من یادم نیست، اما از میان این عکاسان کسی هست که آن روزها طوماری در دفاع از کاوه گلستان که فقط حقیقت را ثبت کرده بود جمع کرده باشد؟ یا همین روزهای نزدیک به خودمان، در دفاع از همکاری، مستندسازی، عکاسی - که جرمش دقیقا همین ثبت حقیقت بوده باشد - طوماری نوشته باشد؟ کاش اینجا هم پا پیش می‌گذاشتند یا به هر جفایی که در حق فرهنگ و اهل فرهنگ می‌شود، نمایشگاه‌هایی که تعطیل می‌شوند، کارهایی که از روی دیوار پایین کشیده می‌شوند، به همین سرعت پاسخ می‌دادند که در واکنش به آنچه اهانتی به شخص خود دانسته‌اند می‌بینیم به جهان دور و بر خویش هم واکنشی نشان می‌دادند تا نپنداریم که شخص شخیصمان مرکز جهان است. آن وقت خیالمان راحت می‌شد که در بزنگاه‌ها دویست امضایی داریم. یا اصلاً هم‌حرفه‌هاشان را همان‌طور دوره کنند که مثلا پوری بنایی را در خاکسپاری نعمت حقیقی ِ بزرگ: پوری بنایی را سینه دیوار گذاشتند و مدت‌ها فقط صدای شاتر بود و تعزیتی نه.

یعنی «حقیقت» مراسم خاکسپاریِ نعمت حقیقی کلوزآپ از چهره بازیگران و کارگردانان سینما بود؟ ثبت همین حقیقت است که فرمان‌آرا را تهدید کرده‌اید در مراسم تدفینش او را از آن محروم می‌کنید؟

صنم نوشته است: «آن روز پدرم در کنارم بود. با هم پیاده به طرف قبرستان افجه می‌رفتیم. عکاسان تنه می‌زدند، هل می‌دادند، داد می‌زدند، آرامشم را برهم می‌زدند. زیر لب غر زدم، بد و بیراه گفتم. پدرم بازویم را گرفت و گفت: «اینها هم‌حرفه کاوه هستند. کاوه به اینها میبالد. کاوه هم مثل اینها بود. این مراسم، مراسم خصوصی نیست. مراسم آنهاست. احترامشان را باید نگه داشت.»

صنم درست می‌گوید، همان روز خاکسپاری، لی لی گلستان هم به من گفت که اشکال ندارد، این ها همکاران کاوه‌اند. انگار حق با همه است، اما چیزی از کاوه یادم است که درشتی کلمات فرمان‌آرا را ملموس می‌کند. قصدم اصلا ً دفاع بی‌قید و شرط از آن کلام فرمان‌آرا نیست چون می‌دانم که حق نبود حتی در آن حالت خشم و دل‌زدگی و سوگ همه را به یک چوب براند و قطعا هم او می‌داند که هستند کسانی که مثل کاوه رحم و مروّتی هم داشته باشند. همان‌طور که چند سطر پایانی متن صنم را هم به دور از انصاف می‌دانم.

کاوه قول داده بود که اگر نامه‌ای از سردبیر روزنامه‌ام (آن موقع به گمانم صدای عدالت) بگیرم من را هم برای عکاسی به عراق ببرد. نامه را جور کردم اما کاوه کلک زد، رفت و دیگر برنگشت. در خاکسپاری‌اش فهمیدم که اصلا ً این کاره نیستم. در افجه میان خیل عکاسان بالای گور ِ تازه من هم داشتم عکس می‌گرفتم. دو حلقه فیلمم که تمام شد تازه توانستم ببینم، کناردستی‌هایم را پس نزنم، کسی را هل ندهم، چشم در چشم کسی ندوزم که نگاهش را می‌دزدد و می‌خواهد در خلوتش بگرید. دیگر می‌توانستم نگاه کنم، تعزیت کنم برای کاوه‌ای که اگر بود فقط از زلزله و سیل و جنگ و عزا عکس نمی‌گرفت.

جدا از این، مگر عزا این روزها کم است؟ الواح سرسری و گورهای تازه و بی‌نام و نشان که کم نیستند. کاوه آن‌جاها می‌بود اگر بود، اگر زنده بود و بیرون بود. کاوه تنه نمی‌زد، خاکسپاری را با فرش قرمز خلط نمی‌کرد. بروید به عکس‌های خبرگزاری‌ها از خاکسپاری حقیقی نگاهی بیندازید تا ببینید چه می‌گویم.

در خاکسپاری هوشنگ گلشیری اگر پیام برومند نبود حتی نمی‌توانستم به گور نزدیک شوم، آن طور که محاصره‌اش کرده بودند، آن طور که هرگز برای ما خلوتی نگذاشتند که حتی لختی بتوانیم از نگاهی که آدم را راحت نمی‌گذارد، بگریزیم. می‌دانید کاوه آن روز در مقابل بیمارستان ایرانمهر چه کرد؟ آمد جلو عکاس‌ها ایستاد، با دست‌های گشاده و به فرزانه طاهری گفت، می‌خواهی به همه این عکاس‌ها بگویم بروند؟ اگر خوب یادم باشد کاوه آن روز اصلا ً عکس نگرفت. کاوه سوگوار بود. در بزرگداشتش هم عکس نگرفت. اشک می‌ریخت و می‌گفت، دوربین نیاوردم، نه اینجا نه در خاکسپاری شاملو، نمی‌توانستم.

چه کسی هست که گمان کند فرمان‌آرا بر این عقیده است که عکاسان خبری به کاری نمی‌آیند؟ او از رحم و مروّت بعضی می‌گوید که کم است، از بی‌ملاحظگی‌شان و عدم تشخیص موقعیت. و راست می‌گوید، برای همین کاوه کاوه بود. کاوه برای هر روسپی‌ای که در قلعه عکاسی کرده بود، نسخه‌ای از عکسش چاپ کرده بود و هدیه برده بود.

عکسی هست که کاوه را در خاکسپاری امامزاده طاهر نشان می‌دهد. عکس را هنگامه گلستان، همسرش، برایم فرستاد. همان پاییز 77 است. کاوه نشسته است کنار گور، فرصت کرده است که تعزیتی هم بکند، دست دراز کند و دست گلشیری را بگیرد. کاوه رحم و مروّت داشت، حقیقت را هم ثبت می‌کرد.

باربد گلشیری در مراسم خاکسپاری کاوه گلستان - عکس از تهران 24

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

جمعه, ۲۴ اردیبهشت | ۶:۴۶ قبل از ظهر

پیام جعفر پناهی از اوین به مدیر فستیوال کن

«پویا خبر» منبعی که اغلب، آخرین اطلاعات مرتبط با جعفر پناهی و پرونده‌اش را گزارش می‌دهد، پیام این فیلمساز را از زندان اوین به مدیر فستیوال کن منتشر کرده است.

آقای پناهی که برای حضور در هیات داوران به این فستیوال دعوت شده بود از این سفر بازماند و صندلی‌اش در شصت و سومین دوره فستیوال کن خالی ماند.

بسیاری از فیلمسازان شناخته شده سینمای جهان به بازداشت آقای پناهی اعتراض کرده‌اند، تیم برتون رییس هیات داوران کن، برنارد کوشنر وزیر امور خارجه و فردریک میتران وزیر فرهنگ فرانسه هم با شروع فستیوال کن خواستار آزادی او شدند.

متن اصلی این پیام که به ژیل ژاکوب مدیر فستیوال کن نوشته شده را ندیدم اما متنی که «پویا نیوز» به زبان فارسی منتشر کرده است را می‌توانید بخوانید:

دوستان عزیزم، از سلول تنگ و تاریک زندان اوین سلام‌های گرم مرا بپذیرید.

شوربختانه امروز در پی ملاقات با اعضای خانواده‌ام در جریان تلاش‌های ارزشمند شما در نخستین روز افتتاحیه شصت و سومین فستیوال جهانی کن قرار گرفتم. از این جا به انسان‌دوستی و شرافت شما درود می‌فرستم و از تمامی دست‌اندرکاران فستیوال کن بویژه آقای ژیل ژاکوب صمیمانه تشکر می‌کنم. هم چنین از آقای برنارد کوشنر وزیر امور خارجه و آقای فردریک میتران وزیر فرهنگ فرانسه برای تلاش‌هایی که در راستای آزادی من انجام می‌دهند، سپاسگزارم.

صدای شما هم آهنگ صداهایی است که از پشت دیوارهای بلند زندان اوین از سوی همسر، فرزندان و عزیزان هموطنم برای آزادیم می‌شنوم.

در این لحظات با عشق به همه دوستان سینماگرم در هیات داوران، فیلمسازان و همه شرکت کنندگان در جشنواره کن که نام مرا در صندلی خالی می‌بینند، زندگی را سپری می‌کنم.

با امید به فردای بهتر

جعفر پناهی – ایران - بند 209 زندان اوین

خبرنگار پویا خبر – جشنواره کن – فرانسه - 13 ماه مه 2010

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

پنج‌شنبه, ۲۳ اردیبهشت | ۳:۲۸ بعد از ظهر

جای خالی جعفر پناهی در فستیوال کن

شصت و سومین فستیوال کن شروع شد. جعفر پناهی فیلمسازی که بسیاری از فیلمسازان و سینماگران اروپا و آمریکا به بازداشتش واکنش نشان داده‌اند به عنوان یکی از داوران به این دوره کن دعوت شده بود، اما او در زندان اوین تهران بازجویی می‌شود و جایش بر صندلی داوران فستیوال کن خالی است.

جووانا متسوجورنو، شکر کاپور، ویکتور اریسه و جای خالی جعفر پناهی

 

سازمان عفو بین‌الملل روز سه‌شنبه از دولت ایران خواسته بود آقای پناهی را آزاد کند تا او بتواند در فستیوال کن حاضر شود.

روز چهارشنبه هم تیم برتون فیلمساز آمریکایی که رییس هیات داوران این دوره فستیوال کن است در کنفرانس خبری  شصت و سومین دوره این فستیوال خواستار آزادی او شد و در همین روز برنارد کوشنر وزیر خارجه و فردریک میتران وزیر فرهنگ فرانسه هم در بیانیه‌ای مشترک با احترام به حق آزادی بیان از جمهوری اسلامی خواستند تا این کارگردان برجسته ایرانی را آزاد کند و گفتند جای او نه در زندان بلکه در هیات داوران فستیوال کن است.

 

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

دوشنبه, ۲۰ اردیبهشت | ۴:۲۸ بعد از ظهر

«شب، شلاق، شعر، شکنجه»، صدای فرزاد کمانگر و نامه‌هایش

مجتبی سمیع‌نژاد روزنامه‌نگار و فعال حقوق بشر ویدیویی را با صدای فرزاد کمانگر معلم کرد و فعال حقوق صنفی که 19 اردیبهشت ماه به پای چوبه دار رفت، بر روی وبسایت خود گذاشته است.

اعدام این معلم کرد،‌ بسیاری از ایرانی‌های مدافع حقوق بشر در داخل و خارج از ایران را خشمگین کرده و در میان اخبار اعتراض‌ها به اعدام او و چهار شهروند ایرانی دیگر، نامه‌هایی از فرزاد کمانگر که دست به دست در فضای مجازی می‌گردند خواندنی‌ترینند.

در این ویدیو صدای فرزاد کمانگر شنیده می‌شود که نامه‌ای با عنوان «شب، شلاق، شعر، شکنجه» را می‌خواند و تصاویری در ارتباط با اعدام او هم با این صدا ترکیب شده‌اند.

یکی دیگر از نامه‌های او را هم که «من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان» نام دارد و در دی ماه سال 87 در بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج خطاب به زندانبانش نوشته است در وبسایت مجتبی سمیع‌نژاد می‌توانید بخوانید.

فرزاد کمانگر در ابتدای این نامه نوشته است:

من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان

زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و این‌گونه بود حکایت من و تو که اینجا آغاز شد.

تو میراث‌خوار زندانبانان زئوس گشتی تا هر روز نگهبان فرزندی از سلاله‌ آفتاب و روشنی گردی و برای من و تو زندان دو معنای جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه‌ای کوچک میان آن، توبیرون سلول، من درون سلول.

فرزاد کمانگر در نامه‌ای برای شاگردانش در سال 86 نوشت:

می‌دانم بزرگ شده‌اید ، شوهر می‌کنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی‌آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده می‌شود، راستی چه کسی می‌داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمی‌کردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمی‌آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتما از تمام پاکی‌ها و شادی‌های دوران کودکیتان یاد کنید.

پسران طبیعت آفتاب می‌دانم دیگر نمی‌توانید با همکلاسی‌هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند به دست باد و آفتاب می‌سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.

اما روزهای آخر زندگی او را در نامه دیگری که 29 دی ماه 88 در زندان اوین نوشت می‌شود لمس کرد... معلمی محکوم به اعدام که دلش برای شاگردانش تنگ شده است و پشت آن دیوارها دل نگران مجید توکلی است و حامد و دیگران:

روزگار غریبیست نازنین

دنبال من نگرد مادر

نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان

اینجا دنبال من نگرد

ستاره افتاده بر گیس تو

آن را نکن خسته و گریان


غروب‌ها دل‌ام می‌گیرد. نوعی بی‌قراری به سراغ‌ام می‌آید. نمی‌دانم چرا ولی سال‌ها است به این دل‌تنگی‌ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخ‌ام را شیرین نمی‌کند. فقط این دل‌تنگی‌ها را برای‌ام گیراتر و جذاب‌تر می‌نماید. غروب‌ها با دل‌ام خلوت می‌کنم. به خودم و انسان‌های دور برم، به انسان‌هایی که نشان‌شان عددی شده است چند رقمی فکر می‌کنم.

به یاد می‌آورم که من زندانی شماره 135490648 هستم. اعداد نماد و رمز شده‌اند، 350، 209، 240، 2 الف.

روزها هم در سرزمین ما سمبل می‌شوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیش‌تر شده، 3 اسفند، 18 تیر، 16 آذر، 22 تیر، 29 اسفند، 30 خرداد، 2 بهمن و…. به یاد می‌آورم که آدم‌ها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می‌شوند و ما صاحب قاب عکس‌های شده‌ایم به تعداد ستاره‌های آسمان.

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که کلمات برایم چه معنایی پیدا کرده‌اند، تروریست محارب، خراب‌کار، آشوب‌گر، اغتشاش‌گر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شده‌اند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برای‌ام چه معنای جداگانه‌یی پیدا کرده‌اند.

غروب‌ها به دل‌ام می‌گویم که من یکی از ده‌ها زندانی سیاسی اوین شده‌ام، یکی از هزاران از آن‌ها که آمدند و رفتند و آن‌ها که آمدند و نرفتند.

به خود می‌گویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوش‌حال شوم که اصلا جای خوش‌حالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوش‌حالی می‌گریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی می‌زنم و سری تکان می‌دهم و افسوس می‌خورم به حال لحظه‌یی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی می‌مانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.

از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به 10 سال تبدیل شده اشک خوش‌حالی می‌ریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو می‌روم که یک انسان چند سال عمر می‌کند که  10سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا می‌خورد.

از شنیدن خبر حبس هم سلول‌های‌ام نادر و آرش که هر کدام 10 سال به زندان محکوم شده‌اند نفس راحتی می‌کشم که خوب شد حکم اعدام هم به آن‌ها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر می‌کنم اشک در چشمان‌ام حلقه می‌زند، باز می‌مانم غصه بخورم یا خوش‌حال باشم.

روزگار غریبی شده از این‌که در سالگرد ابراهیم در سنندج فقط 10 نفر دستگیر شده‌اند خیال‌ام راحت می‌شود که کسی کشته نشد اما از این‌که مادر ابراهیم کتاب‌های پسرش را جمع نکرده بغض گلویم را می‌گیرد و فکر می‌کنم به 10 نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد؟

چشم‌هایم را تند تند روی ستور روزنامه می‌گردانم و از این‌که می‌بینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکرده‌اند از خوش‌حالی به خودم می‌گویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از این‌که به کلاس درس رها شده‌اش فکر می‌کنم سری تکان می‌دهم و می‌مانم بخندم یا بگریم؟

فکر می‌کنم که چه روزگار غریبی شده

«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده

با خودم فکر می‌کنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زنده‌گی‌ام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاه‌ها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیون‌اش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زندگی دیگران.

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که

آرام به اطراف نگاه می‌اندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.

راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین

زندان اوین – 29 دیماه 1388

آخرین نامه‌ این معلم کرد «پاییز در چشمان میدیا» را که در تاریخ 9 اردیبهشت 89 نوشته شد می‌توانید اینجا بخوانید.

«اخبار روز» مجموعه‌ای از نامه‌های فرزاد کمانگر را گردآوری کرده است: نامه فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان - آبان 138، دومین نامه فرزاد کمانگر پس از اعدام احسان فتاحیان - آبان 1388، ما هم مردمانیم... - فروردین 1389، بندی بند 209 - تیر 1387، دیگر تنها کفش‌هایم مرا به این خاک پیوند نمی‌دهد - آذر 1388و ...

 

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share

یکشنبه, ۱۹ اردیبهشت | ۹:۲۵ بعد از ظهر

«فیلمسازی که غرفه جوایزش از سلول انفرادی‌اش بزرگ‌تر است»

پویا خبر گزارش داده که فاطمه سعیدی همسر جعفر پناهی با عزت‌الله انتظامی رییس هیات مدیره موزه سینما دیداری داشته و در اعتراض به زندانی شدن همسرش خواستار بازگرداندن کلیه جوایز این کارگردان سینما به خانواده‌اش شده است.

جمعه شب 7 می (17 اردیبهشت) در نشستی که به مناسبت اختصاص دادن شماره‌ای از مجله «آرت پرس» به آثار هنرمندان ایرانی در موزه «ژرژ پومپیدو» پاریس برگزار شد عباس کیارستمی که از مهمانان این نشست بود در پاسخ به سوال یکی از شرکت‌کنندگان در این برنامه درباره وضعیت جعفر پناهی گفت که خبرهای تازه‌ای از او دارد.

خبر تازه آقای کیارستمی در این خلاصه می‌شد که در تماسی با همسر او خانم طاهری باخبر شده بودند سلول انفرادی آقای پناهی به هم سلولی با چند نفر دیگه تغییر موقعیت داده و یک یخچال هم به دارایی‌های ایشان در بازداشت اضافه شده است.

آقای کیارستمی گفت که بازجویی‌ها از آقای پناهی ادامه دارد و هیچ خبری مبنی بر اینکه چه زمانی ممکن است این فیلمساز به خانه برگردد به خانواده‌اش داده نشده است.

«کلمه» هم دیروز از دیدار میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با خانواده آقای پناهی نوشت و چند عکس ازاین دیدار را منتشر کرد.

 متن نامه خانم سعیدی به رییس هیات مدیره موزه سینما که در تاریخ 10 اردیبهشت به دفتر موزه سینما فرستاده شده است را می‌توانید در زیر بخوانید:

هنرمند گرامی، ریاست محترم هیات مدیره موزه سینما، جناب آقای عزت‌الله انتظامی

با سلام

احتمالا مطلع هستید که شصت روز از بازداشت همسرم، جعفر پناهی می‌گذرد.

غیاب او در عرصه هنری این مملکت، مرا وا می‌دارد که بار دیگر جایگاهش را در سینمای ایران مرور کنم:

پناهی فیلمسازی است که از کار در کشورش منع می‌شود، با این حال از مفاخر سینمای ایران محسوب می‌شود.

فیلمسازی است که برخی در مورد فیلم‌هایش این گونه نظر می‌دهند که باید آنها را به آتش کشید، با این حال آنجا که لازم است هر یک از جوایزش را افتخاری برای سینمای ملی محسوب می‌کنند.

فیلمسازی است که به جرم فیلمسازی به زندان می‌فرستند، با این حال به اعتبار جهانی او تکیه می‌کنند.

و فیلمسازی که مساحت غرفه جوایزش در موزه سینمای ایران از سلول انفرادی‌اش بزرگتر است...

آیا در دل چنین تناقضی در برخورد با فیلمساز بزرگ ایرانی، چیزی جز ریا، بهره‌کشی و مزاحمت برای او می‌توان یافت؟ چه طور زندگی فیلمسازی را به بازی می‌گیرند که موفقیت‌هایش بخشی از آبروی سینمای ایران است؟ غیر از این است که در این میان، آبروی سینمای ایران است که به بازی گرفته می‌شود؟

به درخواست او و به نمایندگی از جانب او، بازگرداندنِ سریعِ کلیه جوایز ایشان را به خانواده‌اش، که برای او، اندیشه او و سینمای او احترام حقیقی قائلند، از جنابعالی خواستارم.

با احترام
طاهره سعیدی
10 اردیبهشت 1389

 

   
[ زهرا امیرابراهیمی | نظرات (0) | لینک ثابت]


Bookmark Balatarin Balatarin      Bookmark Facebook Facebook      Bookmark Donbaleh Donbaleh      Bookmark Delicious Delicious      Bookmark and Share
« صفحه بعد

وبلاگ‌ها

زهرا امیرابراهیمی
نیما امینی


خوراک

  آر.اس.اس (rss) - نیما امینی
  آر.اس.اس (rss) - زهرا امیرابراهیمی


آخرین نوشته‌ها

حامد بهداد در «هفت» جنجال می‌کند
عکس‌های حامد صابر، عکاسی که خبری از آزادیش نیست
«قائم‌مقام شعر و ادب» در وزارت ارشاد
به معین، حبیب و بیژن مجوز کنسرت بدهید!
«برای ندا»،‌ فیلمی درباره ندا آقاسلطان
«کاوه رحم و مروت داشت، حقیقت را هم ثبت می‌کرد»
پیام جعفر پناهی از اوین به مدیر فستیوال کن
جای خالی جعفر پناهی در فستیوال کن
«شب، شلاق، شعر، شکنجه»، صدای فرزاد کمانگر و نامه‌هایش
«فیلمسازی که غرفه جوایزش از سلول انفرادی‌اش بزرگ‌تر است»
«مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش» به خاتمی تقدیم شد
اثر مشترک گلشیفته فراهانی و اسفندیار منفردزاده
مرگی که صادق هدایت نوشت
ترانه پایانی «طهران، تهران» با صدای رضا یزدانی
صدای هانا کامکار از آمستردام می‌آید

آخرین گزارش‌های «مردمک»

اولویت آیت‌الله خامنه‌ای برای مهار بحران
همسوترین و پراختلاف‌ترین مجلس و دولت
مخالفت وزارت ارشاد با نمایش عمومی فیلم سنتوری
کروبی، جنتی را «شریک دزدان رای مردم» خواند
ثبت نام آزمون تافل در ایران از سرگرفته می‌شود
بهمن محصص درگذشت
موافقت مشروط ایران با توقف غنی سازی اورانیوم

آخرین ویدئوهای «مردمک»

گزارش 20:30 از افشای اسناد محرمانه جنگ افغانستان
گزارش 20:30 از مصاحبه شکوری‌راد با بی.بی.سی
امین حیایی: کیفیت پایین آمده؛ دستمزدها بالا رفته
احمدی‌نژاد: مدودف آگهی تبلیغاتی علیه ایران را کلید زد
بیانیه کانون نویسندگان در سالگرد درگذشت شاملو
چیدمان شبیه‌سازی «الله اکبر» ایرانیان در پاریس
دهمین سالگرد: گردهم‌آیی دوستداران شاملو بر مزارش

توضیح

نظرات بیان شده در این وبلاگ منعکس کننده نظرات «مردمک» نیست.

هدف از این وبلاگ جمع‌آوری اطلاعات و اخبار و نظرهای مرتبط با اتفاقات مهم روز در یک‌جا جهت سهولت امر خبررسانی است.

شما می‌توانید در صورت مشاهده هرگونه اشتباه در متن این گزارش‌ها و یا برای دادن اخبار و اطلاعات از طریق این آدرس editorial@mardomak.net ما را یاری کنید.

آرشیو ماهانه

• July 2010

• June 2010

• May 2010

• April 2010

• March 2010

• February 2010

• January 2010

• December 2009

• November 2009

• October 2009

• September 2009

• August 2009

• July 2009

• June 2009

• May 2009

• April 2009

• March 2009

• February 2009

• January 2009

• December 2008

• November 2008

• October 2008

• September 2008

• August 2008