
اونهایی که بچه دارن و بچه هاشون یک ساله میشن همیشه خودشون رو به کشتن میدن تا بزرگترین جشن تولد دنیا رو برای تولد یکسالگی بچشون بگیرن.
گاهی آدم با گریه بچه تو جشن تولدش و گم شدنش بین یه عده آدم بزرگ شک میکنه که این مامان و باباها بیشتر به فکر بزرگداشت کارهایی هستن که در این یک سال برای بچه شون انجام دادن یا به فکر بچهای که یک ساله شده!
ولی وقتی تو همون شلوغی هم دقت کنی می بینی که مامان و بابا همهی هم و غمشون اینه که بچهشون شمع تولدش رو خودش فوت کنه و با کیک حال کنه و غشغش بخنده!
میفهمی که انگار ماهیت خلق کردن اینه که در نهایت دلت برای اونی که خلق شده می تپه تا کارهایی که برای خلق کردنش انجام شده.
ماجرای ما و مردمک هم از همین قراره. امروز که یک سال از شکل گرفتن شخصیت مجازی مردمکمون گذشته بیشتر از اینکه به کارهایی که یک سال گذشته برای شکل گرفتنش انجام شده فکر کنم به طرز خودخواهانهای دلم میخواد دست به سر و روش بکشم و از زیبایی گوشه و کنارش لذت ببرم.
انگار همین دیروز بود که با یه عده از بروبچ قدیمی و جدید دورهم جمع شدیم و برای ذره ذره این صفحه دیجیتالی باهم سرو کله زدیم.
حالا امروز بعد از یک سال یک شخصیت قوی و خاص داره این بچه! گاهی که میام احساس کنم دیگر بزرگ شده و نمیشناسمش.
باز چشمم به لگوی متحرک بالای صفحه که از روز اول ثابت مونده میافته و یادم میآد که این همون بچه فسقلی خودمونه و فقط با کمکها و نوازشهای یک گروه و سرگروه دلسوز که دور و برش رو پر کردن رشد کرده و داره راه رفتن رو یاد میگیره.
تو شرایطی که خیلی از اینجور بچههای خوش زبون و شیرین با فشارهای دور و بر از پا افتادن و هیچوقت راه نرفتن، هر قدمی که مردمک بر میداره برای من عین فوت کردن شمع تولد یکسالگی عزیزدردونهام شیرین و دلنشینه. مرسی از همه که این یک سال قدم به قدم با مردمک قدم برداشتین و خوندین و نوشتین و نذاشتین از راه رفتن بیافته.
افرين پرديس قشنگ مينويسي.
چه زیبا و چه ساده نوشتی! تولد مردمک مبارک